سیـاه سیــــاهم بـا زرد هماهنگـــم کــن استـــاد
گـاهـی حجم یک کلاغ کنتراست تــابلو را حفظ
می کند
زنده یاد حسین پناهی
زیبا ترین قسمت زندگی وقتی است که در تمام سختی هایش احساس کنی امیدی هست.
این سختی، خود زندگی است و باز زیبایش میکند یاد مرگ.
باز آمد بوی ماه مدرسه دوستان، و برای برخی مثل ما بوی ماه کوه و دشت و ددر. حیف که رفقا از خودمون دل سرد تر و بی حوصله ترن. طبق تحقیقات نشون داده شده 75 تا 80 درصد پسران هم سن ما در حین چرخ چرخ عباسی زدن با ماشین های خود یا والد خود، ویراژ داده، متلک پرانده ( که اصلا وجه خوبی ندارد) و در کل به قول برخی دیگر میترکونند . اما ... ولی اما ... من دو رفیق داشتم که فک میکردم به گشادی ما نیستن که بعدا معلوم شد یکیشون بیشتره و اون یکی حتی از اونم بیشتره ! حالا نکته جالبش اینجاس که اونا زودگذر این حالاتشون و بنده اساسا نه .
حالا عزیز جان سرتو به درد نمیارم چون قرص سردرد چینی شده می خوری میری تو کما بعده چن ماه بیرون میای میگن کی بوده میگی من مورده هجوم یک قلاده گرگ خاکستری خل چل قرار گرفتم، چرت و پلا "بانگ" (نه پارس) نوشت که سر درد شدم.
توصیه دوستانه میکنم الان که هوا انقد "دوستانه" شده و شما دوستانی دارید که اون دوستان ماشین دارن یا اینکه کلا خودتون ماشینی "اوکی" دارید و دوستانی، اونا رو با بیل پشت ماشین بریزین، به بیرون شهر برین بلکه با این حرکت هم شما به وضع من دچار نشین هم اونا.
دوستان میگن سرد آقا ... به جانه تو سردی از دلت جیگر! آدم باید دلش گرم باشه. همچی باشه که وقتی هوا بس ناجوانمردانه قندیل بندون میشه رفقا بچسبن بت مثال بخواری نفتی گرمشون کنی.
ای روزگار ماهم یروز اینجوری بودیم، منتها تو زمستون -40 درجه حرارتمون شد 40 درجه رفقا اه و پیف کنان ترجیح دادن شعله های رقصان رو از دور نگا کنن. تقصیر خودم بود خب ... فک نکردم بنده خدا ها گرما زده میشن کتا رو در میارن بعد سینه پکه پهلو میکنن!
یکم دیگه که دانشگاه شروع شد، خیابون جلو خونه رو صاف میرم تا بهش برسم. 30 دقیقه پیاده روی ولی هیچوخ نمیفهمم کی رسیدم درش ... خدا این هدست و از ما نگیره بخدا.
نمدونم شما بچه کجایین ولی من بچه مشهدم. بارون کم میاد و ابرا دیر میان زود میرن. سایه آفتاب رو سرمون داریم و نوازش باد تو سایه. فک کنم باد مشهد کم خونی داره چون دستاش خیلی سرده. اگه گرمایی هستی واستا تو سایه وگر سرمایی شب و خونه بمون.
قدرت خدا صبحش بهاره ظهرش تابستون عصرش پاییز و شبش زمستون.
ما ایرانی ها خیلی باید خدا رو شکر کنیم ها! کشورمون که چهار فصله هیچی، روزاشم چهار فصله.
آدماش اینه هواش. چهار فصل.
نگا باز منحرف شدم. دلم میخواس براتون چند جمله قشنگ قشنگ از بارون مهر بگم دیدم دلم زور نداره.
همچی یکم سردمه . . .
دیدن تاحالا آدم یه کار که میکنه بعدش به شکر خوری در حد تیم ملی المپیک میفته و از اون لحظه به بعد به مدت چند ماه ( و حتی در بعضی مواقع چند سال ) هر وخ یادش میاد چه شکرها خورده آرزو میکنه که کاش اون روز دهنتون جر میخور، پاتون قلم میشد و یا دستون میشکس که همچی حرکتی نمیکردین ؟ خب ... تمام زندگی من همین بوده. زندگیم یا نرمال بوده یا بد، خوب نبوده. راستش از هیچی من خوشحال نمیشم ینی مثل بگم اگه الان بیان بگن ها ترم پیشت از مشروطی در اومده، تنها واکنشم شکر خدا خواهد بود. جان شما دست خودم نیستا یا جوری نیس که بگم خودم میخوام اینجوری باشم.
دیشب یاده یکی از چندین شکر خواری عمر خودم افتادم و به این نتیجه رسیدم کاش اون روز میمردم که همچی غلطی نمیکردم. آره در همین حد. . .
غمی ندارم ولی خب از اون ور شادی هم ندارم. میشه به قول دوستان گف اوکی ام. هیچی کم ندارم از زندگی به حمد الله و مشکل خانوادگی نیس. خدا رو شکر میکنیم قبل اینکه همین " اوکی" رو ازمون بگیره و ندا برسه برو بمیر گرگ وامونده . . .
فکرش را بکنید!!!بروید جلو و به دختر مورد نظرتان بگویید:ببخشید میتونم یک لحظه باهاتون صحبت کنم؟؟اونم بگه نه!!!
بله!شما مارس شدید.
***
این دقیقا اتفاقی بود که برای من افتاد.
پاورقی:طرحی ست از قیافه من به دست خودم،منتها نمیدانم چرا اینقدر پخته تر افتاده ام.
همه کار میکنی.موبایل را سایلنت میکنی، سیمکارت را عوض میکنی، تمام تماس ها را ریجکت میکنی و حتی فیس بوقت را میبندی تا خبر بدی نشنوی.خودت را به کوری و کری میزنی.همه چیز خوب است تا اینکه خبر های بد دلشان برای تو تنگ میشود و دست آخر خودشان می آیند تا بهت جا کنند.جا کردن واژه فانی است.این را امروز فهمیدم.وقتی که از خوشحالی سوغاتی “گرگ” توی باسن مبارکم عروسی بود و پیش خودم میگفتم من بعد بساط دود و دم هر ساعت به راه است.
لا مصب پیپ( پیپ که نه چپق ) و توتونی برایم خریده که آدم را وسوسه میکنید هر نیم ساعت مراتب خود سازی را بپیماید.
با خودم تو همین حال و احوال بودم. ناگهان سر و کله سرطان و سایر امراض پیدایشان شد.نوعی ترس تمام وجودم را فرا گرفت.ترس از درد.ترس از ناتوانی.یاد سه تا نایلون دسته دار پر از داروی زن عمو صدیق می افتم.
من با چشم های خودم اثر سیگار سبک را روی دستمال کاغذی دیده ام.تصور اثری که چپق بدون فیلتر روی ریه هایم میگذارد،لرزشی خفیف روی اندام شلم می اندازد.
***
پووووووفــــــــــــــــــــ....گور باباش.
تا چند روز پیشا، جاتون خالی، رفته بودم به دور ترین نقطه از خونم ( داخل مرز های ایران ). دیروز بر گشتم.
جایی که رفته بودم غرق در آب بود. آبی جوشان و آبی. هواش سنگین و داغ. زمینش صاف و سفید. خاکش داغ و نرم. آدماش خوشحالو و بیخیال. ساکت بودو بی صدا. ماشیناش انگاری بوق نداشتن. آدماش لباسای رنگی داشتن. دختر بچه هاش روسری نداشتن. چنان امنیتی داشتن که پلیس نداشتن ...
دریایی بود که ماهی هاش از آدما نمیترسیدن ، میومدن جلو پات . آبش صاف بود ولی صحراش از دریاش صاف تر بود. غزال های وحشیش صاف صاف میگشتن . فک نکنم تا بحال گرگی دیده بودن.
کارگر های شهرداری زیره اون آفتاب سوزان همگی روزه بودن ، خستگی تو چشاشون ولی خستگی ناپذیر بودن. با اون همه امکانات و زیبایی های دنیویش ، دم دمای اذان مغازه ها بسته میشدن. شب احیا هیچ جاش باز نبود.
جاتون خالی خوب جایی بود. ساکت و آروم . ولی ...
من دلم بستس به این شهر پر سرو صدا ، به آدمای عصبیش ، به گرمای تیزو سرمای استخوان سوزش ، به خاک سفت و سختش، کوه ها و آدم های مشکی پوشش، خشکی زمین و آسمونش ، بی برکتیش، گرگ پروریش.
هرجا برم ، حتی بهشت ، همیشه میگم شهر من ، همین ...
جمجه ام انگار که از درد خورد می شود.با دو دست سرم را فشار میدهم.ناچارم لبه تاقچه را نگه دارم.زیر دستم چیزی حس میکنم.پوستش خشک شد.همه جا خاک نشسته.مادرم میگفت هوا خاک دارد،پنجره ها را ببند.گفتم وسواس داری.
چشمانم که سیاهی میرود،یه جوری ام میشود.تازه میفهمم که عینکم افتاده.این را از تاری قاب پدر بزرگ میفهمم.نظرت چیه مادر؟گل گاو زبان دردش را آرام میکند؟
اون روزهای اول زمستان که صدای سنتورش می آید.دستم لای درب اهنی گیر کرد.سرد بود.پیکان دولتی پدر را که شستیم گیر کرد.ناخن شصتم را خون برداشته بود.بوسش که کردی درخت گوجه سبز برایم شکوفه کرد.سنتور میزدند،من خوشحال از تمیزی پیکان دولتی پدر بودم.از پژو هم بیشتر دوستش داشتم.اون دختر چنتا خونه بالاتر که محلم نذاشت،همان که موبایل داشت و من نداشتم.پدرش پژو داشت.
بیست سالم شده،برایم تخت نمیخری؟به رویم نیاور.عصبانی بودم.فقط میخواستم نشان دهم من هم پول پس انداز دارم.هنوز هم مزه آن خوابی که با پتوی جهیزه ات کردم، را زیر زبان دارم.اول گفتی هر وقت زن گرفتی میدمش به زنت.گفتم پس آرزویش به دلم ماند.خنده ات را زیاد نه،اما این را یادم است که گفتی تخت که خریدیم میشدمش مال تو.
تو با آن میگرن شدیدت سر میز سحری اصرار میکردی یه قاشق بیشتر بخورم تا گشنه نمانم.چرا امشب پیله ام نشدی ماست بخورم؟آب بخورم؟
تخت به چه کارم می آید وقتی تو هنوز تو هال میخوابی؟
لای در باز است.نور پاشیده است روی پاهای لختم.رنگ های شلوارک رنگی رنگی ام را نشانم میدهد.تلنگری میخورم.با عینک خوابیده ام.نخوابیده ام.دراز کشیده ام.آهنگ هایی که دیشب از گوشی نگار برای خودم ریختم را گوش میدهم.بوی خدا می آید.بویش نه،یادش.رنگ ها مرا یاد کم رنگی خدا در زندگی ام می اندازند.
خدا کم کم دارد برایم رنگ می بازد.نه فقط خودش،هر اعتقادی که رنگی از او، رویم میریخت.یاد روز های اول مکلف شدنم می افتم.همان موقع ها که اگر به خاطر بیماری نمیتوانستم روزه بگیرم،غم می آمد سراغم و صاف می نشست روی دلم.ترس اینکه این روزه های قضا تلمبار شود و من از پسشان بر نیایم.اما حالا...آشکارا در روزهای خاص گناه میکنم.
کاش آن موقع ها که بچه بودم و هنوز کنار مادر و پدرم میخوابیدم،مادرم نمیگفت خدا نوره.کاش میگفت از کجا میدانی اصلا خدایی هست؟ و من میپرسیدم نیست؟میگفت چقدر زندگی ات را عوض میکند اگر بدانی؟ بعد حتما میگفتم مامان یک لیوان آب میخوام.
دلم میخواست کلا بی خیال خدا میشدم.اما حالا که نشده ام برایم سخت است منکرش شوم.سخت است وقتی صدایش میکنم محل سگم ندهد.
دلم میخواهد بی خیالش شوم اما حالا که نشده ام میترسم.میترسم حالا که باورش دارم اگر بی خیالش شوم او هم بی خیالم شود.