تبلیغات
برای مهراد - خود درگیری
نویسنده :مهراد .
تاریخ:سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-11:27 ب.ظ

خود درگیری

از این ماشین تخمی ها لندرور داشتیم که وقتی توش میشستیم و پیاده میشدیم انگار که ۱۲ نفر با چماق به جونت افتاده باشند.باهاش کلی سفر میرفتیم.اون عقب ما برای خودمان میچریدیم،آن جلو پدر زحمت کش خانواده برای خودش رانندگی میکرد.

مرگ نداشت لامصب.یکبار تو تصادف که میخواستیم بریم بیرون شهر،پیکانی تاکسی را مثل لباس زیر پرتش کرد انطرف بدون اینکه خودش آخ بگوید.آخر شب که در باغ بودیم،باهاش خلوت کردم و گفتم که بهش افتخار میکنیم.

بعد آن شرکت به پدرم پیکان داد.بد نبود،اما من پژو دوست داشتم.آخر خانه مان بالا شهر بود.همه داف های محله باباهاشان پژو داشتند.کلی با پیکان دولتی سفر رفتیم.البته ماشین های دیگر هم داشتیم که من زیاد با آن ها خاطره ندارم.

اساسا در سفر های خانوادگی ما اکثرا با ماشین خودمان اینطرف و آنطرف میرفتیم یا با اتوبوس و قطار.آرزو به دلم ماند که سوار طیاره های پتیاره چاقالوف(توپولف) بشوم و ببینم این شعار هواپیمایی ایران که پریدن با بال بسته کار ماست چقدر صحت دارد.و از انجایی که فک و فامیل های ما را یه مشت در و دهاتی که شهر مشهد را به زور دیده اند،تشکیل میدهند این فرصت هم هیچ وقت دست نداد به بلاد کفر برویم برای صله رحم عمو عمه ای خاله ای چیزی... حتی پسر دایی زندایی همسایه ای هم انجا نبود که ما خودمان را به زور به اش بچسبانیم و خاله جان صدایش کنیم.اصن ولش کن.

ساعت ده شب زنگ زده میگه میری کیش؟؟؟

-کیش؟

-آره.فردا...

احساس این آغا زاییده هایی را داشتم که وقتی دپرس میشوند،آغاشان یه پول تپل میاندازد کف دستاشان و یه ربع بعد در لاس و گاس بغل چنتا بلوند خوابیده اند را پیدا کردم.

از آنجایی که من در طول عموم فقط دهات دیده ام،جوگیر شدم و با کله قبول کردم.از دیشب دچار خود درگیری شده ام.من در کیش شب را در هتل میخوابم؟؟؟از این هتل هایی که چنتا تیکه مشتی هر صبح اتاق ها را تر تمیز می کنند؟؟؟اصن اینا میگویند صبحانه آب پرتقال میخورند در هتل.من چکار کنم؟؟اسهال میشوم...:(

اووووف این را بگو...سوار طیاره میشوم.لپ تاپم را در میاورم و بعد الکی با بی بی ام حرف میزنم و ادای این بچه های مخ را در می آورم.تازه شنیده ام مهماندار های هواپیما هم همه تیکه ای هستند واسه خودشان.خوب خدارو شکر باز یکی هست دید بزنم.میترسم جو گیر شوم و بروم کابین خلبان و برایش میوه پوست بکنم.اگر کنارم دختر باشد که اصن گور بابای خلبان برای بغلی ام پوست میکنم.

وقتی از هواپیما پیدا شوم راننده تاکسی ها یورش می آورند و من احساس آدم های مشهوری را پیدا میکنم که همه برای امضا گرفتم مث زامبی ها هجوم میآورند سمتش.

جلوی هتل این پادو ها سمتم میآیند،در گوشش میگویم مستراب کجاس؟مستراب کاسه باشد.این فرنگی برایم مناسب نیست.باسنم کوچک است،می افتم توش.شماره اش را میگیرم.به درد میخورد.از جنس خودمان است.

یاد حرف استادم می افتم که سواحل اسپانیا زن ها سه تیکه-کلاه،عینک دمپایی- تنشان میکنند و آفتاب میگیرند.اگر کیش هم اینجوری باشد تمام وقتم را در لابی هتل با پادو چایی میخورم-آنجا قهوه میل ندارم-

مانده ام که من هم بروم لب ساحل یا نه،آخر سینه ام پر مو است؟اوه پاهایم که به پاهای گرگ مانند است.به هرحال باید فرقی بین مرد و زن باشد.

رو به رویم دختری با بیکینی در حال جمع آوری صدف است.سمتش میروم و سر بحث را باز میکنم.او هم مثل من آغا زاده ای است که با پول آغاش آمده عشق و حال.دعوتش میکنم فردا در لابی به صرف قهوه.دستم را رو کمرش میگذارم.هول میکند.میخواهد دستم را بکشم که میگویم کمرت ماسه ای شده است.چند ساعتی لب ساحل پیاده روی میکنیم.هوز دستم روی کمرش است که به خودم میچسبانمش.صورتم را سمتش میبرم تا ببوسمش که از پشت سر ندا می آید که:آهای آقا چکار میکنی؟شما چه نسبتی با این خانوم دارید؟؟

-به شما چه؟مگر اینجا منطقه آزاد نیست؟

-شما لباستان را تنتان کنید دنبال ما بیایید تا معلوم شود...

--(تلفن)چکار میکنی مهراد؟میروی یا نه؟

-- نه نمیروم.