تبلیغات
برای مهراد - باز دیوانه شدم
نویسنده :مهراد .
تاریخ:جمعه 12 خرداد 1391-12:21 ق.ظ

باز دیوانه شدم

گرم خواندن یک داستان فوق العاده احساسی و عاشقانه ام.ذهنم درگیر تر از این حرف هاست.تک ویبره شاهرخ آگاهم میکند که اس ام اسی دارم.بدون چشم برداشتن از سیاوش(لپتاپم) شاهرخ را بر میدارم.succubus است.یا باز اتفاق مهمی در رابطه با بی اف ها یا پسران دنبالش افتاده و یا واقعا اتفاق مهمی است.سوالی میپرسد که نسبتا مهم است.بی تفاوت جوابش را ارسال میکنم.

گرم خواندن داستانم که بوی سیگار مورد علاقه ام حواسم را پرت میکنم.داستان سنگین تر از این حرفهاست.تقریبا به پایانش رسیده ام.خدای من چرا داستان های عاشقی یا خیلی خوب تمام میشوند و یا خیلی بد؟؟این یکی بد بود.یعنی افتضاح تمام شد.اما بیشتر عجیب تمام شد.

بعد از اتمام داستان حس عجیبی داشتم.

شایدم این احساس از این هفته عجیب باشد.نمیدانم تا آخر هفته چه بلایی به سرم خواهد آمد.چند روزی است که کلا دنیا را رها کرده ام.با اینکه به شدت از داستان های عاشقانه بیزارم اما در این هفته چنتا از این کس شعر ها نسیبم شد که از قضا واقعا محشر بودند.چنتایشان واقعی بودند.چقدر مردم روابطشان الکی پیچیده شده است. با چیزهایی که این هفته خواندم واقعا دو دلم.هم این اضطراب و تنش عشق را میخواهم تجربه کنم و هم میترسم.میترسم به فاک بروم.از زندگی بیافتم.اگرچه بعید میدانم از وضع الآنم بدتر باشد.

***

امروز خواب عجیبی دیدم.همانطور که میدانید موهایم را چند ماهی میشود که نه کوتاه کرده ام و نه حتی شانه.

صبح مثل هرروز دلم میخواست بیدار شوم و شیون های مادرم را بشنوم که مرده ام.ولی زهی خیال باطل.صبح با اینکه دانشگاه کلاس داشتم، به خواب ادامه دادم که امروز باید کارم یک سره شود-و نشد-.

یهو خواب دیدم-احتمالا حدس زده اید که هنوز خواب بوده ام-بیدار شده ام و میخواهم بروم دانشگاه.همین امروز را دیدم.از جلوی آینه که رد شدم.موهایم توجهم را جلب کرد.دستم را تویشان فرو بردم فهمیدم کوتاه شده اند.ناگهان احساس عجیبی پیدا میکنم.صدایی درون کله ام میگوید که پدرم وقتی خواب بوده ام کوتاهشان کرده است.بعد از چند لحظه میگه نه.بابات کوتاه کرده و تو خبر داشتی.کمی که صبر میکنم با خودم میگویم من کی گفته ام کوتاهشان  کنند؟؟؟؟

تا میخواهم عربده بزنم و مادرم را صدا کنم.میبینم موهایم سفید شده است.جلو و گوشه های سرم.بیشتر که دقت میکنم میبینم خیلی بد هم کوتاهشان کرده اند.ناگهان مث سگ مادرم را صدا میزنم و از خواب میپرم

***

هنوز ۲ هفته از اولین رابطه ام  نمیگذرد که دلم برای تنهایی تخمی ام تنگ شده است.تصمیم گرفته ام بهش بگویم کات کنیم.روحم خسته تر و خاش خاشی تر از اینی است که عاشق شود.هوای مرگ و کشتن بدجوری برم داشته است.

پاورقی:کسی تعبیر خوابم را میداند؟؟