تبلیغات
برای مهراد - رنگ خدا
نویسنده :مهراد .
تاریخ:جمعه 20 مرداد 1391-06:11 ب.ظ

رنگ خدا

لای در باز است.نور پاشیده است روی پاهای لختم.رنگ های شلوارک رنگی رنگی ام را نشانم میدهد.تلنگری میخورم.با عینک خوابیده ام.نخوابیده ام.دراز کشیده ام.آهنگ هایی که دیشب از گوشی نگار برای خودم ریختم را گوش میدهم.بوی خدا می آید.بویش نه،یادش.رنگ ها مرا یاد کم رنگی خدا در زندگی ام می اندازند.

خدا کم کم دارد برایم رنگ می بازد.نه فقط خودش،هر اعتقادی که رنگی از او، رویم میریخت.یاد روز های اول مکلف شدنم می افتم.همان موقع ها که اگر به خاطر بیماری نمیتوانستم روزه بگیرم،غم می آمد سراغم و صاف می نشست روی دلم.ترس اینکه این روزه های قضا تلمبار شود و من از پسشان بر نیایم.اما حالا...آشکارا در روزهای خاص گناه میکنم.

کاش آن موقع ها که بچه بودم و هنوز کنار مادر و پدرم میخوابیدم،مادرم نمیگفت خدا نوره.کاش میگفت از کجا میدانی اصلا خدایی هست؟ و من میپرسیدم نیست؟میگفت چقدر زندگی ات را عوض میکند اگر بدانی؟ بعد حتما میگفتم مامان یک لیوان آب میخوام.

دلم میخواست کلا بی خیال خدا میشدم.اما حالا که نشده ام برایم سخت است منکرش شوم.سخت است وقتی صدایش میکنم محل سگم ندهد.

دلم میخواهد بی خیالش شوم اما حالا که نشده ام میترسم.میترسم حالا که باورش دارم اگر بی خیالش شوم او هم بی خیالم شود.