تبلیغات
برای مهراد - غربت
نویسنده :Mr.Wolf
تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-08:42 ب.ظ

غربت

تا چند روز پیشا، جاتون خالی، رفته بودم به دور ترین نقطه از خونم ( داخل مرز های ایران ). دیروز بر گشتم.

 جایی که رفته بودم غرق در آب بود. آبی جوشان و آبی. هواش سنگین و داغ. زمینش صاف و سفید. خاکش داغ و نرم. آدماش خوشحالو و بیخیال. ساکت بودو بی صدا. ماشیناش انگاری بوق نداشتن. آدماش لباسای رنگی داشتن. دختر بچه هاش روسری نداشتن. چنان امنیتی داشتن که پلیس نداشتن ...

 دریایی بود که ماهی هاش از آدما نمیترسیدن ، میومدن جلو پات . آبش صاف بود ولی صحراش از دریاش صاف تر بود. غزال های وحشیش صاف صاف میگشتن . فک نکنم تا بحال گرگی دیده بودن.
کارگر های شهرداری زیره اون آفتاب سوزان همگی روزه بودن ، خستگی تو چشاشون ولی خستگی ناپذیر بودن. با اون همه امکانات و زیبایی های دنیویش ، دم دمای اذان مغازه ها بسته میشدن. شب احیا هیچ جاش باز نبود.

جاتون خالی خوب جایی بود. ساکت و آروم . ولی ...
من دلم بستس به این شهر پر سرو صدا ، به آدمای عصبیش ، به گرمای تیزو سرمای استخوان سوزش ، به خاک سفت و سختش، کوه ها و آدم های مشکی پوشش، خشکی زمین و آسمونش ، بی برکتیش، گرگ پروریش.
هرجا برم ، حتی بهشت ، همیشه میگم شهر من ، همین ...