تبلیغات
برای مهراد - هوشنگ خان
نویسنده :مهراد .
تاریخ:سه شنبه 22 آذر 1390-12:29 ب.ظ

هوشنگ خان

بعد از مدت ها سراغ پوشه موسیقی فریبرز لاچینی که از خواهرم گرفته بودم،رفتم.احساس کردم که باید زودتر از اینها بازش میکردم.نیاز داشتم.گاهی مواقع احساس میکنم به سبکی خاص از موسیقی نیاز دارم.این احساس ها ویتامین های روح هستند.احساس به بوی مادر.احساس به گریه.احساس به همخوانی کردن قطعه موسیقی مورد علاقه.

هنوز سفتی بدنش و سکوت دلخراش  فضای اتاقم از سر و صدای قفسش را به تازگی روز اول حس میکنم.

***

چقدر آهنگ  سوم آلبوم را دوس دارم.یادم میندازه که منم هر چقدر محکم  باشم،به هر حال گاهی مواقع نیاز به گریه دارم.اگرچه که سال هاست فراموش کردم نوای گریه هامو.بعد از کلاس موسیقی با سپهر نزدیک زیر گذر ساعتی به صحبت درباره روزمرگی ها میگذره.به قول سپهر منو تو حتی از گریه کردن هم رانده شدیم.

هنوز سفیدی پلک اون چشمش که تا آخر هم بازش نکرد،به یاد دارم.هنوز زنگ  صدای بلندم که سر بابام داد زدم به خاطر اینکه با هوشنگ خان بازی کرده بود تو گوشهایم میپیچد.

***

همینطور که در حال تایپ کردن هستم ترک پنجم در حال اجرا شدن است.کم کم دارد مجبورم میکند که سراغ نواختن پیانو هم بروم.بسیاری از ترک ها را قبلا از خواهرم گرفته بودم.یاد سفری که تنها شمال رفته بودم،می افتم.گوش دادن به قطعه های جاودان کلاسیک حین عبور از جنگل های شمال یکی از بهترین اتفاق های عمر یک انسان است.آن هم وقتی کسی نباشد.

تخم مرغ واسش ضرر نداشت اما من با خود خواهی ناشی از مطالعه احمقانه ام زیاده روی کردم.به هیچ کس اجازه غذا دادن به هوشنگ رو نمیدادم.قربانی خودخواهی من شد.

***

آلبوم اول خیلی زیبا تر آغاز می شود.اما در مجموع آلبوم دوم را بیشتر می پسندم.شاید به این خاطر که نیاز ذهنم غمناک تر است.سفر شمال اگرچه زیاد باب میل نبود اما در ذهنم ماندگار شد.شاید همون موقع من دچار این غرور شدیدم شدم.شاید اون قطعه های جاودان که گوش می کردم باعث ماندگاری اون سفر شدند.

این روزا چنتا ویدئو از آزار و اذیت حیوانات دیدم.چنتا فحش ناموسی هم به همشون دادم.اما کار من هم تفاوت زبادی با کار اون ها نمیکرد.من هم با زندانی کردن یک حیوان با نمک  و دور کردنش از محیط زندگی اش فقط باعث مرگش شدم.میگن دفع بلای من شد.اما من که خوب می دانم به خاطر غذایی بود من بهش می دادم.زجر کشش کردم با نادانی ام!!!

***

ساعت ۲ نیمه شب است.خواب به چشمانم نمی آید.تقریبا تمام بدنم از سرما در حال لرزیدن است.به یک دوش آبگرم نیاز دارم.خودم را میبینم که زیر دوش هستم و خفه حفه اشک میریزم.تشخیص قطرات آب از اشک ها برایم میسر نیست.